خرید بک لینک

مشخصات وب

ทმֆէყ wზrlđ نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
مي نويسم ومي نويسم....

برچسب: نویسنده: باربد میرزاپور تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 14:50

تاجایی که یادممیاد التماس کردمبرای چیزهایی که حق یه ادمالتماس کردمهیچ وقت هیچکس منو نخواست......خواهربزرگه دلش یه عروسک میخواست که عروسک که بخنده گریه کنه باهاش بازی کنهاره اینجوری شد که پا توی دنیا گذاشتمجلو چشمام رد میشند انگار ادمی که مُرده و زندگیش میبینه...___تروخدا اروم____تروخدا برگرد___ترو خدا برو_____تروخدا بزارید_____تروخدا نشکنید........توووورووووخدا     التماس ها ی یه کودک بعد التماس های نوجوان بعد التماس جواناوضاع اقتصادی جوری بود که هر چی هم دویدم نشد که مستقل شماوضاع روحی هم بدتر وهرروز بدتر الان دیگه شاید بشه گفت یه دیوونه مضطربهوووم چرااومدم تودنیا؟چون اسباب بازی میخواستچون پدر یه نفر میخواست  که هرباربگتش تو بدتر همه عالمیچون مادردلش باز بچه دختر میخواست چون خداااا یه زجرکش میخواستکسی که دوست داشت به اوج برسه ولی الان ته گریه هست و تو ذهنش همش صحنه خودکشی خودش فرض میکنه ولی انگار جراتش ندارهکسی که تو عمرش میخوامت ازهیچ بنی بشری نشنید

برچسب: نویسنده: باربد میرزاپور تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 14:50

یه دختر رو سنش حساسدلیلش نمیفهمیدم خب مگه چیه هر سن وسالی که داریتا خودم بالای سی رسیدمتا الان ک نیمه ۳۰ رسیدمهمه به چشم پیر نگات میکنند کم کم حتی بهت میگند هوو اگر ازدواج هم کنی مادر شاید نتونی بشیهمه جا اون عدد ورقم جلوی چشمتاقایون باهر وضعیتی بهت میگن دیگه نشستی چکار مثل میوه کنده شده از درختی که روی زمین افتادهشاید یکی ببینه و برداره شاید هم زیر دست وپا له شی.مهم نیست موفقیت تحصیلی یاهرچیزیمهم این که همراه شاید دیگه نداشته باشیمهم این که دیگه پیردختر حساب میشیسن عجب چیز ترسناکی

برچسب: نویسنده: باربد میرزاپور تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 14:50

صفحه بندی